از آخرین نوشته ام نزدیک 3  سال گذشته است.
فارغ التحصیل شدم. دوران خوب و بد خدمت گذشت و هزاران روز رنگ رنگ دیگر
3 سال از زندگی رفت و هنوز همه چیز همان است که بود.

فقط من دیوانه تر و تنها تر از آن روزها
نگران از فردا.....

رفیقان یک به یک رفتند
مرا در خود رها کردند
همه خود درد من بودند
گمان کردم که هم دردند
شگفتا از عزیزانی
که هم آواز من بودند
به سوی اوج ویرانی
پل پرواز من بودند

یادی از یک عزیز.....

این چند روز یک استراحت طولانی اجباری بود به خاطر آنفولانزا!!!!

خیلی بد بود.

.این روز های بد مصادف شد با یک روز با خاطره ای بد

 ۲۶ اکتبر سالروز در گذشت پرنسسی زیبا با چشمان غمگین.

برای همین هم برای این که یادی ازش  او کرده باشم قسمتی از کتاب زیبای کاخ تنهایی اش

را نوشتم چون هم حس و حال الان منو میگه هم اتفاقا این قسمت مصادفه با ۲۶ اکتبر ۱۳۲۹ شمسی.

 

 

آن روز 26 اکتبر(4آبان) برایم فراموش نشدنی است.( برای من نیز....!!! )

 پس از بازگشت از یک گردش با اسب ، در حالیکه بدنم از شدت تب می ارزید،به خانه رسیدم و مادرم سراسیمه مرا در تخت خواب خواباند .......دیگر هیچ چیز نفهمیدم.....آنچه که در خاطرم مانده سرمایی است که ناگهان در من رسوخ کرد....آن کابوس وحشت آور و دهان خشک و شقیقه هایی که آتش از انها بر می خواست.... غزالی را می دیدم دوان دوان در بیابان که یوز پلنگی بر او می جهد و چنگالش را به پهلوی آن حیوان فرو  می برد و خون از آن سرازیر می شود....خون....همه جا خون......هذیان می گویم .....شعورم را نمی یابم.مادرم مرا تکان می دهد:

ثریا، ثریا

مادرم را که در کنارم نشسته است و از ورای یک پرده مه تشخیص می دهم چهار شبانه  روز است که او در کنارم مانده و مواظب من است.پزشکان مرتب می آیند و می روند – مادرم هرچه پزشک آلمانی و فرانسوی در تهران سراغ دارد به بالین من دعوت می کند.او به آن ها اعتماد دارد  چرا که مثل خودش اروپایی اند.معاینه میشوم . صدای قلب و ریه ام را گوش می دهند و سپس به مشورت و چاره جویی می پردازند. بیمارشان یک ملکه ی آینده است و مهارت آنها باید تضمینی برای شهرتشان باشد.آنها نباید مرتکب اشتباهی شوند.!

پزشک مخصوص شاه، دکتر کریم ایادی پس از معاینات لازم بیماری ام را(سالمونلوز)نوعی حصبه حاد تشخیص می دهد.

در بی حالی ام می اندیشم اگر بمیرم چه خواهد شد؟- همان شب به بیهوشی می افتم. شاید این بیهوشی برایم یک پناهگاه ،بهتر، یک استراحت اجباری است که به آن نیاز فراوان دارم...چون سالمونلوز روده را شدید ضعیف می کند پس طبق دستور باید در رژیم غذایی ام رعایت شود و استراحت مطلق داشته باشم. ئورومایسین تجویز می شود- این آنتی بیوتیکی است که در آن هنگام اثرش کاملا شناخته شده نبود. در شهر هم صدها مورد سالمونلوز  مثل مال من مشاهده می شد.شیوع این بیماری در تهران گسترش می یافت.

و حالا خونریزی حاد ریه.سه روز تمام میان زندگی و مرگ قرار می گیرم. درجه، تب را روی 41 نشان می دهد. باز هذیان کابوس های وحشتناک، در دریاچه ای خودم را می بینم که دوال پاها به ساق هایم پیچیده اند و مرا به عمق آب می کشند....فریاد میزنم.در میان هاله مادرم را کنارم میبینم: - آرام باش رایا، رایای کوچکم(نامی که از بچگی او مرا با ان صدا می کند)

 ...................................

 

 

  

ادامه داستان.....

در حین این داد و فریاد و شوخی ها ماهان از همه ساکت تر بود و جز جواب احوالپرسی بچه ها کمتر چیزی میگفت.

متفاوت بودن اون با بقیه و پنهان کاری همیشگی در طی تمام این سال ها از اون پسری ساکت و خجالتی ساخته بود ظاهر خوبی داشت و به قول بچه ها دخترکش!!!  بود.

اما الان این سکوت مثل همیشه نبود درخشش و انعکاس نور خورشید از  فراز کوه های غرب تهران در چشمان رضا که رو به روی او بود هوشش را برده بود.

انقدر نگاه کرد تا صدای مهرداد در اومد :

ماهان کجایی؟؟ چرا ساکتی؟ بیا اتوبوس رفت!!! 

- نه حواسم هست داشتم فکر میکردم شارژر موبایلم را برداشتم یا نه..!

۵ دقیقه بعد اتوبوس تکمیل شد فقط بر سر این که کی باید تا چالوس تک بشینه بحث بود.

رضا که مهمون بود و اول همه نشونده شد رو صندلی مصطفی هم که مثل همیشه یه گوش مفت پیدا کرده بود تا عقاید مذهبی . سیاسی خودشو برای یکی دیگه مرور  کنه فوری کنار این دوست جدیدالورود نشست. البنه مصطفی آدم بدی نبود پسر باحالی بود خیلی ساده و به قول قدیمیا چشم و گوش بسته بود اما خب یه سری عقایدی داشت که با بقیه همخونی نداشت اما این باعث نمیشدکه دوست نباشن.

خیلی وقت ها هم بقیه بچه ها سر این عقاید دستش می انداختند و خنده بازار همه بود.

ماهان به مهرداد و بهروز کفت شما بشینید من خسته م و میگیرم می خوام برام فرقی نمیکنه تک باشم  یا با یه نفر دیگه.

خلاصه نتیجه حاصل شد و ماهان کنار یه پیرزن شمالی پشت سر بهروز و مهرداد نشست.

تصمیم خوبی بود چون از اینجا نیم رخ رضا با اون انعکاس قهوه ای چشمشو میدید.

رضا بر خلاف مهرداد ظاهر خوبی داشت انگار این دوتا از ۷ نسل هیچ نسبت فامیلی با هم ندارند

. مهرداد زشت نبود اما هیکلش به قول بچه ها شبیه خمره بود و بچه خرخون جمع .ا

البته رضا هم خوشگل نبود اما چشماش و صورتش آدمو جذب میکرد. خودشم مثل مهرداد خمره نبود برعکس ورزشی و در کل خوش تیپ بود

ماهان اون ژشت سرش رو به پنجره تکیه داده بود و ..............

یاد یک عشق قدیم

 

در واپسین ساعات این پنج سال حس عجیبی دارم.

مسیر تکراری دانشگاه   رفت و آمد دانشجوهایی که  دیگه آشنا نیستند

پیچوندن قسمت اداری و برو فرداها بیاهایش.  صدای مداوم و تند  کلیک کردن در سایت

انعکاس ملال آوری دارد.

کریدور و کلاس های طبقه دو دانشکده فنی مهندسی

جایی که پنج سال رفتم و امدم و نگاه کردم

همان جایی که الان نشسته ام امروز

 تنها

هیچ کدام امروز بی او اهمیتی ندارد

همیشه فکر میکردم وقتی که او رفت مگر میشود باز پا روی موزاییک هایی گذاشت

که هر کدام برای من خاطره ای داشت.

اما شد. محیطی سرد و بی روح که روزی ماوای ما بود امروز جایگاه ملالت آور و پر دردیست

جایی که تنها با وجود خاطره هایی رنگ پریده قابل تحمل است.

از این به بعد هیچکس نخواهد دانست اینجا چه عشقی جریان داشت

و چه نگاه ها و چه احساسی منتقل شد. این عشق تا همیشه فراموش اما ابدی شد.

همه می گویند بعد از مردن من روح من در اینجا سرگردان خواهد بود

به دنبال او و یا عشقی گم شده و یا احساسی گم شده

من چون همه می روم همانگونه که روزی آمدم این مسیر جبر زندگیست

و (آنجا) مکانی بود برای آغاز عشق های بسیار که ساخته شد

و برای عشق هایی که شروع شد اما هیچگاه ساخته نشد و بی پایان ماند

 

هر بژی کوردستان

 

 

داستان فعلن موند تا بعد ادامشو بنویسم

الان نصفه شبی به سرم زد بیام اینجا. انگار قلب مرده ی من فقط با یه چیزی مختصر تکونی می خوره.

دلم نمی خواست خاطرات گذشته مو دوباره مرور بکنم. اما چندتا عامل باعث شد دوباره اون روزا برام زنده بشه.

یکی اصرار یکی از دوستام بود که می خواست جریان اون عشق سه ساله ی منو بشنوه.

یکی اومدن مهر و یادآوری روزهای پر استرس و پر عشق دوباره دیدن (او)

و یکی هم دیدن عکس هایی دوباره از شهر (او) که مرا دوباره به سویش می خواند

 

گوییی این مردگی و روزمرگی را جز این مرهمی نیست..

باید به شهر او سفر کنم و اگر قلب من در دستانش بود پس بگیرم

اگر نبود هوای آبی شهرش را به اندازه ی یک عمر در هوایش بودن نفس بکشم

آن کوه های سبز و آسمان آبی و کوه های بلند مرا می خواند

ناگهان یک شب برفی یا بارانی یا بهاری خواهم شتافت در آن ارتفاع بلند

شاید هوای شهرش و یا هوای خودش مرا شفا بود

آخرین بوسه ی ما عطر آخرین بوسه نداشت.

 

 

 

 

 

داستان دنباله دار

این اولین سفر دسته جمعی با بچه ها نبود. هنوز خاطره سفر اصفهان-شیراز و سفر اردبیل تازگی داشت. راه شمال همیشه باز بود و بچه ها اکثرا هر سال یک بار رو حداقل رفته بودند. اما این شمال دسته جمعی حس دیگه ای داشت.

همگی برای ۲۰ شهریور توافق کردند . اول  قرار بود مهرداد و مصطفی ماشین بیارن.بر خلاف دفعات قبل ۱ نفر به جمعیت اضافه شده بود و تعداد ۵ نفر بود پس نه توی یه دونه ماشین جا میشدند نه آوردن ۲ تا ماشین  برای ۵ نفر به صرفه بود به خصوص این  آخر تابستونو و بی بنزینی همه ... به علاوه همه ی کیف مسیر این بود که تا میشد بچه ها توی سر و کله هم بزنند و  .س شعر بگن . بالاخره همه تصمیم گرفتند این بار سفر رو با اتوبوس یا به قول بچه ها چریکی امتحان کنند که از طرف همه به خصوص مهرداد و مصطفی مورد استقبال قرار گرفت.

مهرداد و مصطفی که پایه اصلی و همیشگی بودند و دوستیشون از دوره دبیرستان ادامه داشت.

بهروز و ماهان هم که از بچه های دانشگاه بودند. قرار بود این بار رضا پسر دایی مهرداد هم با جمع بیاد که همون نفر پنجم باشه.

ساعت ۶ عصر  سه شنبه تهران-چالوس بهترین زمان برای همه بچه ها نبود اما بهترین بلیطی که میشد خرید همین ساعت بود.

سا عت ۵:۳۰ کم کم بچه ها جمع شدند. اول بهروز و ماهان و بعد از اون مصطفی اومد. ساعت نزدیک 6 بود هنوز از مهرداد و پسر داییش خبری نبود. اتوبوس چالوس در حال پر کردن صندلی ها بود. بهروز گفت : این مهرداد محاله یه دفه سر وقت و به موقع بیاد یکی بهش زنگ بزنه ببینه کجاست.

از دور صدای مهرداد اومد که بابا انقدر غر نزنید اومدم.با  اومدن مهرداد سر و صدا و داد قال صحبت بچه ها 2 برابر شد و از صدای خنده و فریاد بچه ها مردم چپ چپ نگاه می کردند.

مهرداد پسردایی شو به همه معرفی کرد و بچه ها را هم به اون......

(ادامه دارد)

  

ما درآن جنگل سبز سیال
شبی از خرگوشان وحشی
و در آن دریای مضطرب خونسرد
از صدف های پر از مروارید
و در آن کوه غریب فاتح
از عقابان جوان پرسیدیم
که چه باید کرد

همه می دانند
همه می دانند
ما به خواب سرد و ساکت سیمرغان ، ره یافته ایم
ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم
در نگاه شرم آگین گلی گمنام
و بقا را در یک لحظه نامحدود
که دو خورشید به هم خیره شدند
  
سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست
سخن از روزست و پنجره های باز
و هوای تازه
 و اجاقی که در آن اشیا بیهده می سوزند
و زمینی که زکشتی دیگر بارور است
و تولد و تکامل و غرور
سخن از دستان عاشق ماست
که پلی از پیغام عطر و نور و نسیم
برفراز شب ها ساخته اند

به چمنزار بیا
به چمنزار بزرگ
و صدایم کن ، از پشت نفس های گل ابریشم
همچنان آهو که جفتش را

پرده ها از بغضی پنهانی سرشارند
و کبوترهای معصوم
از بلندی برج سپید خود
به زمین می نگرند

 «فروغ فرخزاد»

در چشمانم نگاه کن

 

regardes dans mes yeux

ils ne sont pas heureux

ils cherchent les jours vert

 je te dirai pardones moi,ma mere

-------------------------------

در چشمانم نگاه کن

آن ها خوشحال نیستند

به دنبال روز های س . ب . ز می گردند

به تو خواهم گفت  مرا ببخش، ای مادر من