داستان فعلن موند تا بعد ادامشو بنویسم

الان نصفه شبی به سرم زد بیام اینجا. انگار قلب مرده ی من فقط با یه چیزی مختصر تکونی می خوره.

دلم نمی خواست خاطرات گذشته مو دوباره مرور بکنم. اما چندتا عامل باعث شد دوباره اون روزا برام زنده بشه.

یکی اصرار یکی از دوستام بود که می خواست جریان اون عشق سه ساله ی منو بشنوه.

یکی اومدن مهر و یادآوری روزهای پر استرس و پر عشق دوباره دیدن (او)

و یکی هم دیدن عکس هایی دوباره از شهر (او) که مرا دوباره به سویش می خواند

 

گوییی این مردگی و روزمرگی را جز این مرهمی نیست..

باید به شهر او سفر کنم و اگر قلب من در دستانش بود پس بگیرم

اگر نبود هوای آبی شهرش را به اندازه ی یک عمر در هوایش بودن نفس بکشم

آن کوه های سبز و آسمان آبی و کوه های بلند مرا می خواند

ناگهان یک شب برفی یا بارانی یا بهاری خواهم شتافت در آن ارتفاع بلند

شاید هوای شهرش و یا هوای خودش مرا شفا بود

آخرین بوسه ی ما عطر آخرین بوسه نداشت.