در حین این داد و فریاد و شوخی ها ماهان از همه ساکت تر بود و جز جواب احوالپرسی بچه ها کمتر چیزی میگفت.

متفاوت بودن اون با بقیه و پنهان کاری همیشگی در طی تمام این سال ها از اون پسری ساکت و خجالتی ساخته بود ظاهر خوبی داشت و به قول بچه ها دخترکش!!!  بود.

اما الان این سکوت مثل همیشه نبود درخشش و انعکاس نور خورشید از  فراز کوه های غرب تهران در چشمان رضا که رو به روی او بود هوشش را برده بود.

انقدر نگاه کرد تا صدای مهرداد در اومد :

ماهان کجایی؟؟ چرا ساکتی؟ بیا اتوبوس رفت!!! 

- نه حواسم هست داشتم فکر میکردم شارژر موبایلم را برداشتم یا نه..!

۵ دقیقه بعد اتوبوس تکمیل شد فقط بر سر این که کی باید تا چالوس تک بشینه بحث بود.

رضا که مهمون بود و اول همه نشونده شد رو صندلی مصطفی هم که مثل همیشه یه گوش مفت پیدا کرده بود تا عقاید مذهبی . سیاسی خودشو برای یکی دیگه مرور  کنه فوری کنار این دوست جدیدالورود نشست. البنه مصطفی آدم بدی نبود پسر باحالی بود خیلی ساده و به قول قدیمیا چشم و گوش بسته بود اما خب یه سری عقایدی داشت که با بقیه همخونی نداشت اما این باعث نمیشدکه دوست نباشن.

خیلی وقت ها هم بقیه بچه ها سر این عقاید دستش می انداختند و خنده بازار همه بود.

ماهان به مهرداد و بهروز کفت شما بشینید من خسته م و میگیرم می خوام برام فرقی نمیکنه تک باشم  یا با یه نفر دیگه.

خلاصه نتیجه حاصل شد و ماهان کنار یه پیرزن شمالی پشت سر بهروز و مهرداد نشست.

تصمیم خوبی بود چون از اینجا نیم رخ رضا با اون انعکاس قهوه ای چشمشو میدید.

رضا بر خلاف مهرداد ظاهر خوبی داشت انگار این دوتا از ۷ نسل هیچ نسبت فامیلی با هم ندارند

. مهرداد زشت نبود اما هیکلش به قول بچه ها شبیه خمره بود و بچه خرخون جمع .ا

البته رضا هم خوشگل نبود اما چشماش و صورتش آدمو جذب میکرد. خودشم مثل مهرداد خمره نبود برعکس ورزشی و در کل خوش تیپ بود

ماهان اون ژشت سرش رو به پنجره تکیه داده بود و ..............