در واپسین ساعات این پنج سال حس عجیبی دارم.

مسیر تکراری دانشگاه   رفت و آمد دانشجوهایی که  دیگه آشنا نیستند

پیچوندن قسمت اداری و برو فرداها بیاهایش.  صدای مداوم و تند  کلیک کردن در سایت

انعکاس ملال آوری دارد.

کریدور و کلاس های طبقه دو دانشکده فنی مهندسی

جایی که پنج سال رفتم و امدم و نگاه کردم

همان جایی که الان نشسته ام امروز

 تنها

هیچ کدام امروز بی او اهمیتی ندارد

همیشه فکر میکردم وقتی که او رفت مگر میشود باز پا روی موزاییک هایی گذاشت

که هر کدام برای من خاطره ای داشت.

اما شد. محیطی سرد و بی روح که روزی ماوای ما بود امروز جایگاه ملالت آور و پر دردیست

جایی که تنها با وجود خاطره هایی رنگ پریده قابل تحمل است.

از این به بعد هیچکس نخواهد دانست اینجا چه عشقی جریان داشت

و چه نگاه ها و چه احساسی منتقل شد. این عشق تا همیشه فراموش اما ابدی شد.

همه می گویند بعد از مردن من روح من در اینجا سرگردان خواهد بود

به دنبال او و یا عشقی گم شده و یا احساسی گم شده

من چون همه می روم همانگونه که روزی آمدم این مسیر جبر زندگیست

و (آنجا) مکانی بود برای آغاز عشق های بسیار که ساخته شد

و برای عشق هایی که شروع شد اما هیچگاه ساخته نشد و بی پایان ماند